بنر سایت
 
  • ارسال به دوستان
  • چاپ
نام ارسال کننده :  
ایمیل ارسال کننده:
نام دریافت کننده :
ایمیل دریافت کننده :  
موضوع ایمیل :
کد تصویری :
 
تازه های خبر
1396/11/17 سه‌شنبه
گنج-قسمت چهارم

... «اینجا کمیته مشترک ضد خرابکاری ساواک - شهربانی بوده که زمان رضا شاه خائن ساخته شده و تو دوره‌ی پهلوی دوم در اختیار ساواک و شهربانی بوده و بعدها ساواک مستقلاً اینجا رو تصاحب می‌کنه و این محل، مکانی می‌شه برای دستگیری، بازجویی و شکنجه کردن مبارزان انقلابی توسط بازجویان و شکنجه‌گران ساواک و ...»
حمید که یه خورده عجله داشت و حوصله‌اش سر رفته بود، با تموم شدن این مقدمه، دست حسین و رضا رو گرفت و گفت باید زودتر بریم. بلافاصله با ورود به ساختمان اصلی دست چپ وارد اتاق نگهبان شدن که بازداشت شده‌ها رو قبل از هر چیز وارد اونجا می‌کردن.
- البته در طول مسیر مجبور بودن برا ورود به خیلی از جاهای موزه برا رد شدن از موانع، پاهاشونو بلند کنند - تو اتاق نگهبان در حالی که رد می‌شدن فقط سرسری عکس‌های روی دیوار رو دیدن و بعد از اون وارد راه پله شدن و به سمت طبقه بالا - طبقه اول - رفتن که یه کمی پیچ در پیچ بود و رضا تو گوش حسین پچ پچ کرد که نکنه یه وقت گم بشیم، اینجا چقدر تو در تو ساخته شده؟ به طبقه اول که رسیدن دست چپ وارد یه اتاقی شدن که تندیس یه آقایی گوشه اتاق ایستاده بود. یهو حمید با حالتی از سر آشنایی قبلی، گفت: راستی بچه‌ها این مجسمه طیبه!


بابا بزرگم چه قد ازش تعریف می‌کرد، برا خودش یکه‌ بزنی بوده و همه ازش می‌ترسیدن، ولی انگار اونم راهش به اینجا خورده. ببینید چه سر و صورتی براش درست کردن، حسابی از خجالتش در اومدن.
حسین گفت: حمید آقا سخنرانی تموم شد، خودت میگی عجله دارم بعد خودت وقت تلف می‌کنی؛ زودتر بریم اتاق بعد. حمید شونه‌ای بالا انداخت، مثل آدمایی که به پایین‌دستیاشون نگاه می‌کنن، گفت: بفرمایید. دست آخر وارد اتاق البسه شدن که 223 قفسه آهنی لباس داشت، برای نگهداشتن لباس زندونیا. البته سه تا اتاق تو در تو بود که وسطی خالی بود و اتاق سوم هم 186 قفس لباس داشت که روی هم حدود 400 قفسه می‌شد.
حمید خیلی دوست داشت قفسه 77 رو باز کنه اما با یه کمی دقت می‌شد فهمید که تو هر اتاق و راهرویی کلی دوربین کار گذاشته شده، هر چند حمید تقریباً همه دوربینا رو زیر نظر داشت و می‌خواست جای دقیق هر کدوم رو بدونه تا ... «این قسمت باشه برا بعد، خودتون می‌فهمید برا چی»
- راستی این شماره 77 رو یادتون باشه تا به موقع ماجراشو تعریف کنم که این قفس چیه و چه خاطره‌ای داره. همین که از اتاق البسه بیرون اومدن وارد بالکنی دایره‌ای شکل شدن با میله‌های آهنی که جلوی ورود تمام بالکن‌ها رو در طبقات مختلف به حیاط گرفته بود که ساختمان مدور رو شبیه قفسی دایره‌ای کرده بود و یکی از کاربردهای دیگه‌ی این میله‌ها این بود که زندانیا رو به اون می‌بستن و به حالت آویزان نگه می‌داشتن، البته تندیس چندتا آدم در حالی که به میله‌ها بسته شده بودن جلوه می‌کرد با سر و صورت و بدنی شکنجه شده و خون آلود.


با دنبال کردن رد پاهای خونی که تقریباً همه جای موزه به عنوان راهنما، روی زمین نقش بسته بود وارد اولین اتاق شکنجه شدن، رضا با دیدن این صحنه‌ها رو به حمید کرد و گفت: عجب موزه‌ای، چه عبرتی! چه کشکی چه دوغی؟ تو که گفتی عتیقه و زیرخاکی! بابا اینجا کجاس ما رو آوردی، بیا بریم بابا. حمید با مکث کوتاهی گفت: رضا یه خورده صبر داشته باش، شاهنامه آخرش خوشه. رضا زیر لب غرغر کنان گفت: البته جوجه رو هم آخر پاییز می‌شمرن.
پایان قسمت چهارم

  نام نظر    
   
  پست الكترونيك  
   
  وب سایت  
   
     
 
امتیاز دهی
 
 

نظرات
نام نظر    
 
پست الكترونيك    
 
وب سایت